همن کو مشنوئه ان دل، صدايي سوتي قطاري
همين که اين دل صداي سوت قطار را مي شنود
همين که اين دل صداي سوت قطار را مي شنود
چه اسرئي مو چشن پي، مواره وارشي واري
چه اشکي از چشمهايم مثل باران مي بارد
مشين مسافري بازن، مو دل مگيره ته خاطر
مسافرها باز هم مي روند و دلم به خاطر تو مي گيرد
ياواش چشي دمبستون، اين مبين ته مسافر
آرام چشمهايم را مي بندم و من هم مسافر تو مي شوم
بيرين مشو مو دلي پي، تمومي هول و ولايي
تمام هول و هراس ها از دلم بيرون مي رود
همن مي يون و منينون، ميوني صحني طلايي
همين که مي آيم و ميان صحن طلا مي نشينم
همن ميون، مو دلي ديم، تمومي پنجره ماشين
همين که مي آيم، به روي دلم تمام پنجره ها باز مي شوند
هنه چشي وانکرچن، ياواش ياواش گره ماشين
هنوز چشمهايم را باز نکرده ام، آرام آرام گره ها باز مي شوند
مو دستي خالي ين آقا، تو شاهه و ا گدايون
دستهايم خالي اند، آقا، شما شاهي و من گدا هستم
ياواش چشي دمبستون، همن جو پي، تره مايون
آرام چشمهايم را مي بندم و از همين جا به شما مي گويم
پنا مياره ديمي ته، مو دل اي کوتري واري
پناه مي آورد دلم به سوي شما، مثل يک کبوتر
همن کو مشنوئه ان دل، صدايي سوتي قطاري
همين که اين دل صداي سوت قطار را مي شنود
* برگرفته از کتاب «اسره (مجموعه اشعار مذهبي به گويشهاي سمناني و بيابانکي)» سال چاپ 1392.




ثبت دیدگاه