عيدي نوروئي (عيد نوروز) يَخ و وَرَه اَوْ ببِنْ يخ و برف آب شدند چَشْمَهْ هَمَهْ وا ببِنٌ چشمهها همه باز شدند زمينْ ببا رَوْنْگْ بهْ رَوْنْگْ زمين رنگ به رنگ شد سَوْزِهْ هَمَهْ پَنْ وا بِنْ سبزهها همه پهن شد باز هَما دُنيا باز دنياي ما شاد ببا، سَر خوش ببا شاد شد، سرخوش شد بُهارْ بييما بهار آمد عيد ببا، نَوْرو ببا عيد شد، نوروز شد پُرْ وابا بويي ولُنْ بوي گلها پر شد هَمَهْ کييه وُ کيژُنْ همه خانهها و کوچهها شورو ببا دوبارَهْ دوباره شروع شد هِيْ رَخْصي پَرپَرييونْ مدام رقص پروانهها بازَمْ پَنْ وابِنْ باز هم پهن شدند هَفْتْ سيني سُفْرِهْ سفرههاي هفت سين سُرْخ و سَوْزْ وابِنْ سرخ و سبز شدند رَزي و مَلِهْ باغها و محلهها * برگرفته از کتاب «کوتي طلا (گيسو طلا)» ولي الله شهاب
وليالله شهاب
بُهار (بهار)
رحيم معماريان
بييِما فَصلي بُهاري
فصل بهار آمد
ماکرِه دِل بيقراري
دل بيقراري ميکند
دووِچِش دَشت و بيابون
کشيده است روي دشت و بيابان
سوزَهچي مَخمَلي واري
چيز سبزي مثل مخمل
بِشا کو وي بو زِمِستون
زمستان رفت که گم شود
پَشي رَفي وِنِه کاري
کارش را پشت رف بيندازد
آلوچُون کوفکا سَرَندا
آلوچه شکوفه را روي سرش گذاشت
پِه بيچَن پِشتِنَه داري
درختهاي سنجد بيدار شدهاند
نارَه بونون سَري وِشتون
درختهاي انار سر جوانههاي خودشان
تَليکي کَش گيچي ناري
بقچه کوچک انار در آغوش کشيدهاند
مِجِنَن بالي پِرِندِه
همه جا پرندهها در رفت و آمد هستند
مُخُنَن زَردَه قِناري
قناريهاي زرد رنگ ميخوانند
وارِش او ديم بِه زِميني
آب باران روي زمين
مِنِويسِهياديگاري
يادگاري مينويسد
هَما چوخَط ايني خَطَه
چوب خط ما را خط ديگري
وِرکُنِش باز روزيگاري
باز روزگار کنده کاري کرد
* برگرفته از کتاب «وارِشَه چِکّا (چکه باران)» رحيم معماريان
عيدي نوروئي (عيد نوروز)
مصطفي ترحمي
ته دِمون پُري وِلون بو ايشالّا
ته گَل نعمت فراوون بو ايشالّا
هزارون عيدي نوروئي دَبا تو
تَه دل خوشال و خندون بو ايشالّا
دامن تو پر از گل باشد انشاءالله
پيش تو نعمت فراوان باشد، انشاءالله
هزاران عيد نوروز (زنده) باشي تو
دلت هميشه خوشحال و خندان باشد، انشاءالله
* برگرفته از کتاب «اَرمُن به دِل (آرزو به دل)» مصطفي ترحمي
بهيادي نوروئي (بهياد نوروز)
فرهنگ شکوهي
با نورويي وا تَه جون گِنِه
از خانه بيرون بيا تا باد بهاري به جانت بخورد
اِن وا هلاکي سر و تُن پي مِبِره
زيرا که هواي بهار خستگي روح و جسم را از بين ميبرد
دارون ديميشاخون هر چي ميني بُلبلي
در شاخههاي درختان تا آنجا که چشم کار ميکند، بلبلان ميخوانند
هر جايي کو تو چش دومِوازَن مِيني وِلي
و به هر جا که تو پا ميگذاري تماميگل و سبزه است.
بلبلي بيني دِلَه رزون چه مکرن؟
ببين که پرندگان و بلبلان در باغها چه ميکنند؟
سوزه جمجمه وَچونَه دونَه مِبِرَن
و سبزه قباها براي بچههاي خود دانه و غذا ميبرند
رزون پي کِلِه بِشِن و قمري بييمِن
از باغها کلاغها رفتند و به جايشان قمريها و پرندگاني ديگر آمدند
هر چي مرغي رزون پي بِشابِن بييمِن
هر آنچه از مرغاني که باغ را ترک کرده بودند، دوباره به باغ برگشتند
بُهاري هوا اگر اَلون ته جون گِنِه
اگر باد و بوي بهار هم اکنون به جان و تنت بخورد
اِن وائَه ته دل پي غم و غُصه مِبِره
اين هوا تمام غم و غصه تو را از بين ميبرد
* برگرفته از کتاب «بات و نِواتي 3 (گفتهها و ناگفتهها)» فرهنگ شکوهي
وَشْکا (پسر)
عظيم حاجي رمضاني
نورو کُه مِبو، پاکّي جِيون نو مابو، وَشکا
نوروز که ميشود، تمام جهان نو ميشود، اي پسر
خاکَه و هِوا، عَطري پي خوشبو مِبو، وَشکا
هوا و خاک از بوي عطر، خوشبو ميشود، اي پسر
کاري خُدِه باتيون نداره، چَش واکَه بِيني
کار خداوند [که] گفتن ندارد، چشمت را باز کن و ببين
دارون آريسي، گوفکِهکي، نورو مِبو، وَشکا
عروسي درختان [ميشود] شکوفهها [ميرويند]، نوروز ميشود، اي پسر
وارش ميو وا پِي مِبو و داري مِرِخصَن
باران ميبارد و باد برميخيزد و درختان به رقص ميآيند
پاک بُلبلون آوا ديگه هوهو مِبو، وَشکا
ديگر آواي تمام بلبلان هوهو ميشود، اي پسر
هر کين کُه مِبو عاشُق و مَستي ژو جمالي
هر کسي که [ميشود] عاشق و مست جمال او
هُشتون پي مِشو او مِبو و چو مِبو، وَشکا
از خود بيخود ميشود، آب ميشود و چوب [ميشود]، اي پسر
هِشکين نَديچن اِن دِلَه فصلي نَبو عاشق
هيچ کس را نديدم که در اين فصل عاشق نشود
هر کين بديچنيار کو ويار کو مِبو، وَشکا
هر کسي را که ديدم به دنباليار ميگردد، اي پسر
بورمَه مِجِنه اَبر و مِواره ديميسوزِه
ابر گريه ميکند و روي سبزهها ميبارد
هر عاشقي دِلسوته رَه دِلجو مِبو، وَشکا
براي هر عاشق دلسوختهاي مرهميميشود، اي پسر
غافل نمونا سوزَه مِشو، دارَه مُخُشکِه
غافل نماني که سبزه ميرود، درخت ميخشکد
اَرمون مِمونِه، غُصتَه تَره کوه مبو، وَشکا
آرزو ميماند، غصه برايت کوه ميشود، اي پسر
* برگرفته از کتاب «ئي نُم (يک نم)» شادروان عظيم حاجي رمضاني