*** اُوشونَه وَشونَه پِلا دِرچیمون ، آرو پیشینی خُرِشی دِل ضَفَه دارین
خانواده ی مراد سر و وضع مالی مناسبی نداشتند. با تکه نان بخور و نمیری امرار معاش میکردند. در این راستا پدر مراد هم یک فرد شکمویی بود و مرتب از غذای ساده زنش که از نداری و نداشتی بود ، اظهار نارضایتی میکرد.
یک روز مراد بعد از برگشتن از مکتب خانه از مادر سراغ غذا را گرفت که پدرش گفت : مگر خبر نداری ؟
اُوشونَه وَشونَه پِلا دِرچیمون ، آرو پیشینی خُرِشی دِل ضَفَه دارین
{دیشب گشنه پلو داشتیم ، امروز ظهر خورشت دل ضعفه داریم.}
*** اُو وُ گِلی پی بیرین اِمیچَن
عابد بر اثر یک بیماری طولانی دار فانی را وداع گفت. بیشتر اهالی و فامیل و دوستو آشنا در مراسم کفن و دفن شرکت کرده بودند. یکی از رفقای عابد که ساکن یکی از شهرهای دور بود در این مراسم شرکت کرده بود. میخواست از اوضاع و احوال خانواده و بچه های او سر در بیاورد. رو کرد به برادر عابد و گفت که بچه های او درچه حد و اندازه ای هستند؟ برادر عابد جواب داد :
اُو وُ گِلی پی بیرین اِمیچَن
از آب و گل در اومدند.
*** خُدِه دَردی هادِچی ، دَوا هم هادِچی
فردی تب و لرز کرد . به طوریکه هر اندازه لحاف روی او می انداختند باز احساس سرما میکرد. اطرافیان به فکر مداوای او بودند. ظاهرا دکتر و دوا کار ساز نبود که نبود. غم و غصه تمام وجودش رو فرا گرفته بود. حتی چندین بار به زن و بچه اش گفت که آخر عمر من است و به نقلی حلالیت طلبیده بود.
در این اثنا خواهرش برای احوالپرسی او از شهرستان آمد ، وقتی متوجه شد که اطرافیان و خودش از درمان مایوس شده اند ، شروع کرد به دلداری و روحیه دادن و تشویق به جذب و سالم شدن و به وی گفت :
خُدِه دَردی هادِچی ، دَوا هم هادِچی
خدا درد رو داده ، دوا هم داده است.